دلنوشته همسفران لژیون سوم وششم
یکشنبه 21 اردیبهشت 1399 ساعت 14:20 | نوشته ‌شده به دست همسفر لیلا ن | ( نظرات )

لطفاً به ادامه مطلب مراجعه فرمایید.
دلنوشته همسفران لژیون سوم

سلام دوستان پریسا هستم یک همسفر:

ای راهنما و چراغ راه زندگی تو را سپاس؛
 ای نجات بخش آدمیان از ظلمت جهل و نادانی، ای که لبخندت، امید زندگیست تو را سپاس.

 معنای کلام امید بخش تو همچون نسیم صبحگاهان نشاط بخش، روح خسته ماست.
 مثل کلام تو هیچ گاه بوی کهنگی نمی گیرد. کلامت همچون انوار تابان خورشید بر روی تن خسته و یخ زده من جان بخش است.  تو به ما آموختی همچون پرنده ای پرواز کنیم و به اوج بیکران برسیم.  ما درس چگونه زیستن را از تو آموختیم و تمام دارایی مان کوله‌باری است .از آموخته های تو، که پس از همسفر شدن در دست هایمان نهادی تا سربلند به مقصد برسیم.

 آخر چگونه می توانم تمام لحظاتی که چون سرو در مقابلم ایستادی و با شور عشقت مرا سیراب کردی جبران کنم جزء اینکه بهترین درود ها و دعاهای خیرم بدرقه راهت باشد.
تو را سپاس

سلام دوستان رویا هستم همسفر: اولین اسمی که من می توانم برای راهنما بگذارم. بزرگترین فرشتگان زمینی است.چگونه می توان از بزرگی و عظمت این بزرگان سخن گفت. زندگی سخت است.زندگی پستی و بلندی زیادی دارد. قبل از اینکه پا به کنگره بگذارم وجو نورانی شعبه را حس کنم.در دنیای بیرون از کنگره همه انسان ها را می دیدم .که چقدر برای همدیگر بد می خواهد.غیبت همدیگر را می کنند وغیره.احساس می کردم که من در مکانی غریب رها شده ام و کسی من را نمی فهمد. از درون احساس افسردگی داشتم. همیشه می گفتم :خدایا دلم ی دارویی می خواهد که آرامش بگیرم. وقتی به کنگره رسیدم وراهنمای عزیزم شروع به سخن گفتن کرد.انگار کسی در بهشت را به روی من باز کرد. این همان فرشته زمینی بود .که من را راهنمایی کرد.راهنما یعنی کسی که راه را به ما نشان می دهد. و راه زندگی را آموزش می گیریم. تاریکی های وجومان را می شناسیم و نار وجودی مان را به نور تبدیل می کنیم. به راستی که اگر خداوند چنین فرشته هایی را بر سر راه ومسیر زندگی من قرار نمی داد.آیا هنوز من در تاریکی وجود خودم در حال دست وپا زدن بودم. و نمی دانستم . مسئولیت من چیه؟ چرا من به کره زمین آمده ام؟ و سوالات مجهول دیگر داشتم. خوشحالم که عضو کنگره شدم و راهنمای عزیزی مثل خانم لیلی بر سر راه من قرار گرفت. و دوستان کنگره ای پیدا کردم ،که همدیگر را دوست داریم،بدونه هیچ چشم داشتی. خدایا شکرت که تقدیر من را این گونه رقم زدی.لیلی عزیزم شما دنیای منی عاشقانه دوستت دارم.

سلام دوستان اکرم هستم یک همسفر:
چه بنویسم ،برای کسی که در عمق گرفتاری و سردرگمی دستم را گرفت وازمیان آتشی که درآن درحال سوختن بودم و هیچ راه فراری نبود ،دستان سبزش را دراز کرد و دستان سوخته وبی رمقم را گرفت و بیرون آورد. و من را با آب گواری صبر,بخشش,عشق دوباره جانی دیگر به من داد .تا بتوانم روی پاهایم بایستم و دوباره حرکت کنم. حرکتی که این بار باآرامش,صلح,محبت بود و چه زیبا سخن میگفت و کلامش همه عطر خوش داشت . ناراحتی و گرفتاری هایی که نمیتوانستم به کسی بگویم ، برایش میگفتم وبا صبوری به ناکامی های زندگی من گوش می سپرد. و درآخر با آرامی من را راهنمایی می کرد. تا من بتوانم مشکلاتم را حل کنم ودراین مسیر هم قدمم می شد. نوشتن از خوبی های یک فرشته سخت است . فقط مینویسم ،راهنمای عزیزم از تمام تلاش هایت برای سفر راحت من سپاسگزارم .امیدوارم بتوانم خوبی هایت را جبران کنم. دوستدارشماهمسفراکرم

سلام دوستان  طیبه هستم همسفر:

گم شده ای بودم در وادی ظلمت وتاریکی،تو شدی روشنایی راهم.
غرق شده ای بودم در میان امواج سهمگین ناامیدی ،تو شدی ناجی وجودم.
شکسته بالی بودم ،توان پرواز نداشتم،تو شدی مرهم زخمهایم.
خشکیده زمینی بودم،تو باران شدی ،سیرابم کردی.
مرده ای بودم ،تو دوباره مرا زنده کردی.
قلب فسرده ای داشتم،تو گرما بخش آن شدی وخود نیز جاودانه دران ماندی.
راهنمای عزیزم خانم لیلی،تورا سپاس میگویم که سرچشمه ارامش وامیدی.سرمنزل سعادتی.ودر یک کلام مظهر عشقی.نام زیبایت جاودانه در قلبم خواهد ماند ،چرا که تو خود به من این سرمشق را دادی،که آن چه می ماند برای همیشه ،عشق هست و دیگر هیچ...

هفته راهنما رابه راهنمای عزیزم خانم لیلی  وهمه راهنمایان محترم کنگره ۶۰ تبریک میگویم وار خداوند متعال برایشان،سلامتی وسربلندی را خواستارم.


دلنوشته همسفران لژیون ششم


سلام دوستان زهره هستم همسفر:
راهنما بودن کاری است دشوار و رسالتی است بس بزرگ و هر کس را توان پذیرش این مسؤولیت خطیر نیست. سوز و درد می خواهد، عشق و احساس می طلبد، صبر و تحمل می باید، چرا که هر چیزی که قدر و منزلتش والاتر است، مسؤولیتش نیز سنگین تر و مهم تر است. بزرگ ترین رسالت او، که از گفتار و کردار وی ظاهر می شود، همان شخصیّت دادن به رهجویان است.استادی که بتواند بین خود و شاگردانش پل دوستی برقرار سازد و با آنان صمیمی گشته و برخوردی سرشار از شادی و امید، محبّت و بزرگواری داشته باشد، موفق است. این شیوه در اندیشه و کردار فراگیرنده، تأثیر فراوان برجای گذاشته و در قلب و روح او نفوذ می کند. بنده خود را حقیر تر از آن می بینم که در مقام استادی سخن بگویم که سینه اش پر از مرواریدهای عشق است و نگاه من آینه ای در مقابل چشمانش، تا انعکاس گوهر وجودش را در همه ابعاد وجودم احساس کنم ،من مژه گانم را با نوازش تصویر او بر هم می نهم تاهمیشه به یاد داشته باشم که الفبای زندگی و درس عاشقی را از او آموخته ام . به راستی می دانم شمع وجودش می سوزد تا سیاهی جهالت من نورافشان شود. در آسمان وجودش جز ستاره محبت و در سپهر رخسارش جز ماه شکیبایی نمی‌درخشد. من در گستره مهر و عطوفت او در سایه سار علم او آرام می گیرم.آری، من از او آموختم که به زندگیم عشق بورزم و نسبت به عشقم تعهد و در تعهدم صداقت داشته باشم. قلم در دستم نمی‌آید جملات مرا یاری نمی کنند. خدایا بگویم ؟یا نگویم؟بنویسم؟یا نه؟ اما بگذار تا بنویسم! بگذار تا بگویم! از غروری که تمام وجودم را گرفته بود از منیتی که از مرز برون رفته بود، اما او با نگاه مهربانش، با رفتار متواضعانه اش کل وجودم را در هم کوبید ، ورز داد، ضدارزش هایش را از صافی گذراند تا جایی که گنجایش داشتم خالصم کرد و دوباره از من، منی تازه ساخت . راهنمای من محرکی بود که زندگی ام را متحول کرد مرا از جاده مه گرفته زندگی بیرون کشید راه روشن را نشانم داد. بدو گفتم: قایقم شکست ! پارویم را آب برد! تورم پاره شد! صیدم دوباره به دریا برگشت! با نگاهی مهربان و صدای دلنشینش گفت :غمت نباشد، چون خدا با ماست. هیچ مگو که از ماست که بر ماست، بلکه بگو خدا با ماست، اگر قایقت شکست، باشد! دلت نشکند! دلی را نشکنی! اگر پارویت را آب برد، باشد! آبرویت را آب نبرد، آبروی نبری، اگر صیدت از دست رفت، باشد! امیدت از دست نرود! امید کسی را نا امید نکنی! امروز اگر تمام سرمایه ات از دستت رفت، دستانت را که داری ،خدایت را شکر کن ،دوباره شروع کن، دوباره می سازیم، دوباره می خریم، دوباره می خندیم . من نیز دستانم را در دستان او نهادم، پا جای پایش گذاشتم ، وجودم را فرمانبردار او نمودم. گوش به فرمان او دادم مطمئن بودم که او مرا بیراهه نمی برد، نیک می‌دانستم روزگاری فرمانبردار خوبی بوده که امروز فرمانده خوبی است. راهنمایم با عشقی که در وجودش بود کویر جانم را آبیاری کرد و بدین سان برایم زنده بودن و انسان بودن را معنا کرد. به پاس این که عاشقانه به رویش ما کمر همت بسته اید مقامتان را ارج می نهیم و سلامتی و طول عمر و همواره استاد بودن را از خداوند متعال برای شما آرزومندیم.  

سلام دوستان هاجر هستم همسفر:

روزی که وارد کنگره شدم با کوله باری از درد و غم بودم. آدمی که از کوه به ته دره افتاده بود ،خدایا در این صخره های سنگین و در کنار موجودات وحشتناک هستم. دستی به فراز آسمان بلند کردم "وای از درد بی کسی وتنهایی زانوهایم را درآغوش کشیدم و فریاد می زدم چرا کسی نیست دست یاری بر دستم بدهد ومن را از سیل وطوفان نجات بدهد. اشک هایم برگونه هایم جاری بود خسته ،خسته تر از همیشه دردهایم زیاد بود درد بی مهری، درد خیانت، این ها همه شبیه چاقوی بود که برقلبم فرورفته بود. خون گریه می کردم به کسی اعتمادنداشتم؛ از بس بی مهری دیده بودم با کسی حرف نمی زدم هر روز از روز قبل بدتر و پژمرده تر می شدم. هرشب کابوس می دیدم واز ترس حاضر بودم تاخودصبح بنشینم؛ باچشمان باز به سقف نگاه کنم . آمدم؛ آهسته آهسته به جای که نمی دانم کجاست بر روی صندلی نشستم کاغذی به من داده شد این کاغذ من را به کدامین نقطه می رساند. خداوندا حس عجیبی در وجودم رخنه کرده است سرنوشت من به کجاست نمیدانم!..... ریسمانی از مهر به دلم گره خورد ، تپش قلبم بیشتر و بیشتر می شد، باقلب شکسته ام به دنبال ریسمانی بودم که من را به سویی می کشاند ، آغوشی پر از عشق و محبت را دیدم که برایم باز بود به آغوشی رفته بودم که من را به صدای لالایی مادری می برد که برای کودک خردسالش می خواند آرام گرفتم تمام دردهایم و زخم هایم وبی خوابی های شبانه ام از یاد رفت نگاهی به دستانش کردم فانوسی را در دست او دیدم دستی به طرفم دراز کرد و‌ من را از صخره سنگ ها به بالا کشید و در گوشم زمزمه می کرد نگران نباش. به جای آمده ای که امن و پر از آرامش است و در این سیاهی شب من به همراهت هستم فانوس به دست به دنبالت می آیم که از تاریکی راه به خودت ترس راه نده ای و با امید کامل به راهت ادامه بده که تو بی پناه و بی یاور نیستی و هر جا خسته شدی من هستم. تو بر تکه سنگی بنشین من کنارت می مانم نگران نباش به کمک هم از این بیابان برهوت نجات پیدا خواهی کرد. من الان از‌ این صحرای بی کران درحال عبور هستم به کمک راهنمای بزرگوارم که بامنت تمام بردستانش بوسه می زنم ومی گویم همیشه جاودان بمان ......‌‌‌ آری من الان دستم درردستان پر توان کسی است که نمی دانم اگر نبود چه اتفاقی قرار بود برایم بیفتد . کسی که آن قدر بزگوار و مهربان است که ازجان دل برایم مایه می گذارد شایدحتی بارها شده است که ازشرایط جسمی خوبی برخوردار نبود ولی همچنان در حال خدمت کردن بود و یک لحظه ازشاگردانش غافل نشده است. من به خود می بالم به خاطر داشتن راهنمایی خوب در کنارم دارم نمی دانم چگونه ازاین محبت بی کرانت سپاس گذاری کنم


سلام دوستان شقایق هستم همسفر:

باسلامی گرم و آرزوی الهی' نمی دانم با چه زبانی از زحمات بی دریغ و تلاش های شبانه روزی راهنمای عزیزم تشکر و قدر دانی میکنم. فقط می توانم شما را دعا کنم واز خداوند متعال طلب سلامتی و شادابی و طول عمر باعزت وعظمت برای شما و خانواده محترمتان داشته باشم.  
شما روشنایی بخش تاریکی جان هستید و ظلمت اندیشه را نور می بخشید . چگونه سپاس گویم تاثیرعلم آموزی شمارا که چراغ روشن هدایت را برکلبه ی محقر وجودم فروزان ساخته است ممنون که در قلب های ما مشعل هدایت و ایمان می افروزی و مشام ما را باعطر یقین ومعنویت معطر می کنی  
راهنما بودن 'معلم بودن' شغل نیس بلکه عشق است ای که الفبای زندگــــی را از سرچشمــــــه نگــاهت اموختــم بخــــشش را یاد گرفـــتم 
صبور بودن را آموزش گـــرفتــم راهنمای عزیزم روزتـــــــــ هزاران بار مبــــــــارک همسفر شقایق 


Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: دل نوشته ها،

می توانید دیدگاه خود را بنویسید
همسفر زهرا لژیون ششم چهارشنبه 24 اردیبهشت 1399 00:25
خانم هاجر عزیزم دلنوشته ی زیبایی بود ممنون
همسفر زهرا لژیون ششم چهارشنبه 24 اردیبهشت 1399 00:25
خانم هاجر عزیزم دلنوشته ی زیبایی بود ممنون
همسفر عاطفه L6 سه شنبه 23 اردیبهشت 1399 10:29
خداقوت هفته راهنمارا به همه راهنمایان تبریک میگم
زهره L6 سه شنبه 23 اردیبهشت 1399 09:35
سلام و خدا قوت خدمت دوستان عزیزم در لژیون ششم و سوم بسیار زیبا نگاشتید لذت بردم .
همسفرزهرالژیون 7 سه شنبه 23 اردیبهشت 1399 01:16
عرض سلام وخداقوت خدمت دوستان عزیزم درلژیون سوم وششم
بسیارلذت بردم از دلنوشته های زیباتون عالی بود
این هفته ی زیبا ومقدس رادر راس به آقای مهندس وخانواده ی محترمشون وتمامی راهنمایان عاشق وفداکار کنگره 60 تبریک وشادباش عرض می کنم
مژگان دوشنبه 22 اردیبهشت 1399 10:58
سلام
خداقوت...
هفته راهنما رو تبریک میگم خدمت خانوم لیلا عزیزم و بقیه راهنماهای عزیز...
زهرا ف لژیون یکم دوشنبه 22 اردیبهشت 1399 10:12
با سلام و عرض ادب
خدا قوت به اعضای لژیون سوم و ششم، از دلنوشته های بسیار خوبتان لذت بردم.
بهمن لژیون 7 دوشنبه 22 اردیبهشت 1399 09:15
خدا قوت به تمام همسفران.
همسفر نسیم لژیون پنجم دوشنبه 22 اردیبهشت 1399 03:46
خدا قوت خدمت اعضای لژیون سوم و ششم بابت دلنوشته های بسیار زیبا و عالیه شما عزیزان خیلی لذت بردم و همچنین تشكر از خانم لیلای عزیز بابت زحمات بی دریغشان برای سایت
شقایق همسفر ابراهیم دوشنبه 22 اردیبهشت 1399 01:17
خداقوت لژیون ششم وسوم دلنــــــــــوشته های بسیار زیبایی بودن
حسن کدخدایی یکشنبه 21 اردیبهشت 1399 23:27
خدا قوت
همسفر پریسا لژیون سوم یکشنبه 21 اردیبهشت 1399 20:12
باسلام و خدا قوت
هفته راهنما را در ابتدا به آقای مهندس و خانواده محترمشون تبریک عرض میکنم. و هم چنین خدمت راهنمایان عزیز و عاشق کنگره ۶۰ تبریک عرض میکنم. انشالله که برکت خدمات صادقانه تون تا ابد در زندگیتان جاری باشد.
تبریک ویژه هم خدمت راهنمای عزیز خودم خانم لیلی و راهنمای محترم مسافرم آقا امیرحسین دارم.زنده و پاینده باشید
همسفر صدیقه L6 یکشنبه 21 اردیبهشت 1399 15:00
سلام خدا قوت خدمت خانم لیلای عزیزم بابت زحماتی که برای سایت می کشید
خدا قوت خدمت اعضای لژیون سوم و ِلژیون ششم بابت دل نوشته های بسیار زیبایتان
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
درباره ما ...
دریافت نشریات و فایل های صوتی ...
دریافت کتاب «عبور از منطقه 60 درجه زیر صفر» نویسنده: مهندس حسین دژاكام دانلود نوشتارها و فایلهای صوتی کنگره 60 در قالب فایل Mp3 و PDF
اشعار شاعران کنگره 60
اشعار شاعران کنگره 60
مسافران و همسفران محترم کنگره 60 می توانند اشعار خود را به ایمیل: adezhakam@gmail.com برای آقای امین دژاکام ارسال کنند.
لینک دوستان ...
آمار سایت ...
• تعداد مطالب:
• تعداد نویسندگان:
• آخرین بروز رسانی:
• بازدید امروز:
• بازدید دیروز:
• بازدید این ماه:
• بازدید ماه قبل:
• بازدید کل:
• آخرین بازدید:

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic