دلنوشته همسفران لژیون یکم و چهارم
پنجشنبه 25 اردیبهشت 1399 ساعت 16:25 | نوشته ‌شده به دست همسفر لیلا ن | ( نظرات )

لطفا به ادامه مطلب مراجعه نمایید...
سلام دوستان زهرا خ هستم همسفر:

هیچ وقت یادم نمی رود آن روزها را . آن روزهای بی کسی و درماندگی ام را. آن روزهایی که آرزو می کردم نبودم. آن روزهایی که امیدی به فردایی روشن نداشتم. آن وقتهایی که فقط به خاطر فرزندانم بودم ،ولی انگار نبودم. از عشق چیزی در زندگی ام نمانذه بود و زندگی بی عشق یعنی مردن تدریجی . شدم مرده ای متحرک . خسته ، خسته از زندگی و آدم هایی که نه می شد با آن ها حرف زد نه آن ها بلد بودند کمک کنند مشکلاتم را حل کنم .

کسی راه را بلد نبود. آخر،در کار خودشان هم مانده بودند. چه انتظاری داشتم. این شد که سکوت اختیار کردم و منتظر.

کسی در زندگی ام پیدا شد. که آموزش دیده بود . بلد راه بود. انگار او هم از همین راهی که من در آن دست و پا میزدم گذشته بود. انگار می دانست من چه می گویم. من را می فهمید . با تمام وجودش درکم می کرد. او خودش توانسته بود از این راه بگذرد. این بود که شد راهنمای من. نور امید را به چشمانم و به دل تاریکم تاباند. در همان چند باری که دیدمش ،دیدم به زندگی برگشت . انگار داشتم به خودم بر می گشتم. زهرای گم شده کودکی ام را می خواستم . زهرای پرامید و پرتلاش. زهرای آرام و آسوده و خوشبخت و او فهمید چه می خواهم. پر و بال زخمی ام را مرهم گذاشت و به پاهایم قوت و توان ادامه راه را داد.

کمک کرد تا خودم را پیدا کنم. عشق و محبت را در دلم ریشه دواند. آنقدر که از عشق سیراب شوم و بتوانم آن را نثار دیگران هم بکنم.

راهنما را در کنگره شناختم . کسی که راه را به من نشان داد ، راه درست را. راه امید و راه زندگی را. راه از خود گذشتن و به خود رسیدن را. راه عشق را و راه بهشت را.

خانم آمنه عزیزم ، راهنمای گرانقدرم

از این که خدای مهربان شما را در مسیر زندگی ام قرار داد، شکرگزارش هستم. ممنون که کنارم بودید و با کلام دلنشینتان و با درایت و دانایی تان که مشخص است از آموزش های کنگره و راهنمای بزرگمان جناب مهندس بهره برده اید، به جان من هم دمیدید. و این آموزش ها را به من هم آموختید. راه درست زندگی کردن را، راه درست برخورد با مشکلات و موانع ، راه رسیدن به آرامش و راه لذت بردن از بازی زندگی را.

همیشه به یادتان هستم و دلم برای بودن در لژیون سرتاسر عشق و آموزشتان تنگ می شود.

انشاله من هم بتوانم مانند شما ،بنده آموزش دیده ای باشم و درراه خدمت به خلق قدم های استوار بردارم و آموزش و خدمت را سرلوحه زندگی ام قرار دهم.

با آرزوی سلامتی و شادی در تمام مراحل زندگیتان.

رهجوی همیشگی شما زهرا خ

سلام دوستان زهره هستم همسفر:

در ابتدا این هفته ی زیبا را به جناب آقای مهندس وتمام راهنمایان زحمت کش کنگره ۶۰ و خدمت راهنمای گل خودم سر کار خانم آمنه ی عزیز تبربک عرض می کنم . راهنما ها افراد عاشقی هستند که عشق به خدمت و کمک به همنوع خود را دارند و بدون هیچ چشم داشتی این کار را انجام می دهند . راهنما با تمام وجود خود سعی و تلاش می کند ، تا طعم آزادی و رهایی که خود چشیده و درک کرده است را به دیگران هم بدهد. این عزیزان از زندگی و وقت خود می گذرند و با تمام وجود تلاش می کنند تا بقیه هم به حال خوش برسند. راهنمای عزیزم از این که در کنارم هستی و همیشه با صحبت هایت به من آرامش دادی ، یه دنیا ممنونم . راهنمای عزیزم ، از خداوند برایتان سر بلندی ، سعادت ، سلامتی و آرامش را آرزو دارم. امیدوارم هر رهجویی به نوبه ی خودش بتواند قدر دان زحمات این عزیزان با


سلام دوستان لیلا ن هستم همسفر:

انسان وقتی برای آموزش گرفتن و حل کردن مسائل زندگیش پا به جهان هستی گذاشت؛ با اولین آموزگاران زندگی اش که همچون فرشته ،مهربان و دلسوز هستند رهسپار می شود تا بزرگ و بزرگتر شود و کم کم با اطرافش آشنا شود . با خود برای آینده اش تصویر سازی می کند و با رویاهایش بازی می کند تا بزرگ شود. وقتی بزرگتر شد به اطرافش بهتر و عمیق تر نگاه می کندو به اهدافی که از کودکی در ذهن خود پرورانیده و الان که موقع برداشت محصول است چیزی جز علف حرز رشد نکرده . نا امید می شود گوشه ای می نشیند زانوی غم بغل می کند و از زمین و زمان شاکی می شود با خود می گوید چرا من؟ خدایا چرا من؟
اما کسی که خالق این تشکیلات است می داند که هیچ چیزش برای نابودی و فنا خلق نشده، می داند که هر چیزی برای انجام وظیفه اش پا به هستی گذاشته هیچ چیزی محکوم به فنا نیست حتی انسانی که غرق در تاریکیها باشد و خوب می داند هر چیزی یوم الفصلی دارد.
یک فرصت دوباره به او داده می شود؛ بهترین آموزگارانش را که سخت از روزگار آموزش گرفته اند در مسیرش قرار می دهد. دستت را می گیرد و مرحمی از جنس عشق و محبت بر روی زخم هایت می گذارند. شرابی ناب به تو می خورانند که سرمست می شوی، عاشقش می شوی با خود فکر می کنی و باز از خودت می پرسی؟
چرا من؟ چرا من؟ اما این چراها رنگ و بوی دیگری دارد پاسخ چراهای قبلیت را گرفته ای چون در جهت چراهایت حرکت کردی و خواسته قوی و محکم برای رهایی خودت در قلبت نشاندی.
در دنیایی که کسی به کسی رحم نمی کند و اطرافت پر شده از انسانهایی که جز به خودشان و خواسته هایشان فکر نمی کنند؛با خود می گویی اینان چه کسانی هستند؟ که بدون چشم داشتی از اساره جانش به تو می بخشد، مهربانتر از مادر، مهربانتر از خواهر، غریبه ای آشنا که از آشنا برای تو آشناتر است.
با او همسو می شوی و با خود می گویی جان شیرینت را در کف دودستت قرار می دهی تا با همه وجودت تقدیمش کنی با لبخندی زیبا هدیه ات را می بخشد و می گوید: بهترین هدیه ات هم مسیر شدن توبا من است که هر جای این جاده خسته شدم و خواستم استراحت کنم؛ مرهمی که به تو یاد دادم درست کنی و بر زخم های انسانهای در راه مانده بگذاری تا زخمهای دلش التیام بخشد .
با همه وجودت قبول می کنی و می خواهی مثل او همانقدر عاشق باشی و همانقدر مهربان می خواهی  راهنمای راهِ درماندگانی باشی که مانند خودت از همه جا رانده و از همه جا مانده بودنند.
 راهنمای  عزیزم بهترین ها را برایتان رزومندم و بابت تمام خدمتهای جان بر کف شما صمیمانه سپاسگزارم و امیدوارم که بتوانم در ادامه راه خدمتگزار لایقی برای کنگره باشم.

تقدیم به راهنمای بزرگوارم خانم آمنه

سلام دوستان مرضیه هستم همسفر:

هفته ی راهنماراتبریک و شاد باش عرض می کنم خدمت جناب آقای مهندس دژاکام وخانواده ی محترمشان .وخدمت راهنمای عزیزم خانم آمنه تبریک عرض میکنم و بهترین ها را برایشان آرزو می کنم.


 سلام  دوستان رضوان هستم همسفر:

از دل نوشته‌هایم ساده نگذر، به یاد داشته باش این دل نوشته‌ها را یک دل نوشته است. زمانی که وارد کنگره شدم با کوله باری از غم و ترس و ناامیدی،با پایی لرزان وارد شدم. پس از سه جلسه مشاوره ,بزرگواری را به عنوان استاد و راهنمای این راهِ سخت و طولانی برگزیدم. هنوز هم ترس و اضطراب داشتم ولی وقتی با آغوش باز راهنمایم مواجه شدم گویی تمام ترسم را بر زمین نهادم ، وقتی که در لژیون یکم قرار گرفتم با صحبت کردن من، اُستادم با جان و دل به حرف من گوش داد و پذیرای من شد تا راه درست زیستن و دوری از غم و اندوه و ناامیدی را به من بیاموزد. آری راهنمای بزرگی که همچون کوهی استوار در برابر حوادث تلخ روزگار ایستاده بود و اینک چراغ راه من شد تا از تاریکی خارج شوم. اینک برای او می‌نویسم! برای تقدیر و سپاس از بزرگی‌اش.
تقدیم به استاد عزیزم خانم آمنه

سلام دوستان بنفشه هستم همسفر:
 باعرض سلام خدمت
راهنمای خوب خودم خانم آمنه عزیز : ای فروغ ظلمت ستیز،ای مهربان،ای غمخوار؛ اگر شما نبودید چه کسی دستگیر ما در این طوفان سهمگین‌زندگانی میشد و ما را بسوی کشتی پربار علم و معرفت هدایت میکرد؟ جز این نیست که چراغ راه ما در این مسیر ظلمت و پرتلاطم هستید و هیچگاه دستان پر مهر و محبت و مملو از امید خود را از دستان ما بیرون نکشیدید؛ ممنون که در قلبهای ما مشعل هدایت و معنویت و امید را روشن میکنید و همواره با دلسوزی و مهربانی و صبر،هدایتگر و راهنمای ما هستید. هفته راهنما را خدمت شما و آقای مهندس و همه اعضای کنگره ۶۰ تبریک عرض میکنم و دعای خیر خود را بدرقه مسیر پر پیچ و خمی که در پیش رو دارید میکنم؛ امیدوارم که همیشه سلامت و شاداب و موفق باشید.

سلام دوستان زهرا ف هستم همسفر:
تقدیم به راهنمایان کنگره 60 قلم قاصر از بزرگی و عظمت شما عزیزان دل می باشد، چگونه واژه گان را برای قدر دانی و تشکر از شما عزیزان در کنار یکدیگر بنشانم. هنگامی که تاریکی بر من فرود آمد،شما عزیزان با تمام سختی هایی که در پیش راه داشتید مشعلی روشن نمودید و جلو دار گشتید تا بتوانید به دیگران کمک نمایید و انسان های در پیله رفته را از لابه لای تارهای در هم تنیده نجات دهید. راهنمای بزرگوارم، دستانم را با مهر و عطوفت در دستانت جای دادی و مرا آرام آرام از گذر گاه سخت و خطرناک عبور دادید، اگر دردی در طی مسیر راه متحمل گشتم با من درد کشیدید و اگر به اوج رسیدم اشک شوقی در گوشه ی چشمانتان نقش بست و برایم دعای خیر نمودید. قلبم گواهی می داد که به دنبال زمین خوردن من نبودید بلکه در پی راهی بودید تا صعود نموده و شکوفا گردیم. راهنمای عزیز دل ، هنگامی که پای در لژیون می گذارید، نسیم آرام نفس هایتان مژده ی بهاری با طراوت را نوید می دهند و گل لبخند تان فضا را سیراب می نماید. با وجود سبز تان از آسمان عشق می بارد و چشمه های خشکیده شده ی درونم یکی پس از دیگری شروع به جوشش می نمایند. ای آفتاب عالم هستی شما با بخشنده گی ات در کائنات سفره می گسترانید و دل ها را به سوی پاکی و طروات سوق می دهید. با تشکر از جناب مهندس دژاکام بنیان کنگره 60 و خانم آنی و خانواده ی بزرگوارشان و تمامی کمک راهنمایان عزیز بالاخص راهنمای بزرگوارم سر کار خانم آمنه. امیدوارم موفق و مؤید باشید....

سلام دوستان فرزانه هستم همسفر مصطفی

راهنما یعنی خدا را بندگی راهنما یعنی دوباره زندگی راهنما یک شور یک دنیا سرور راهنما یعنی محبت ،عشق، نور راهنما باعشق خدمت می کند خدمتی با عظم وهمت می کند بهر خدمت مزداو یک خنده شد خنده هم ازروی اوشرمنده شد راهنمای عزیزم،روشنایی بخش تاریکی جانم، مثل آموزگاری مهربان الفبای زندگی را برایم سر مشق گرفتی ودر گوش من باصدای پرمهرت زمزمه کردی عشق را محبت را گذشت را صبرومهربانی را....درس چگونه زندگی کردن را زیر سایه پرمهرتو آموختم؛کلامت آنقدر شیواودلنشین بودکه تمام ناخوشی هایم را ازیاد بردم.خورشید نگاهت آنچنان گرمایی به جان یخ زده ام تاباند که گویی جان تازه به من بخشید. تو نگاهت هم حرف دارد،حرفی که نامیدی را به امید تبدیل میکند.من حتی چگونه فکر کردن رانیز ازتو آموختم،با تلنگرهایت هربار مرا به درون خودم می کشاندی ویادآور تمامی گم شده هایم بودی.همیشه دلگرمم کردی تاجاده پرپیچ وخم زندگی رابا امید سپری کنم،به لبه پرتگاه رسیدم ولی نور امیدتوبود که مرا نجات داد.سنگ صبور روزهای سختم؛جسم و جانم را غبار غم گرفته بود نه چیزی میدیدم نه چیزی را میشنیدم دنیایی که توبه من هدیه کردی روح تازه ای درمن دمید.باتوام مهربان ترازمهربان؛توکه گاهی آموزگار میشوی تابیاموزی تمام ندانسته هایم را،گاهی مادری میشوی نگران که ازعمق نگاهم سنگینی غم نشسته بر قلبم را میخوانی،گاهی خواهری میشوی رازدار تمام ناگفته هایم، گاهی هم پدری میشوی باجذبه...توجنست با فرشته ها هم فرق دارد.توراهنمایی،راهنمای تاریکی به نور،غم به شادی،نفرت به عشق، راهنمای رسیدن به آرامش.راهنمای راه بهشت؛باچه کلامی از تو سپاسگزاری کنم؟ عاشقترین موجود خدا... تقدیم به تمامی راهنماهای کنگره ۶۰بخصوص راهنمای عزیزم خانم آمنه


دلنوشته همسفران لژیون چهارم



سلام دوستان مریم ع هستم همسفر:
این روزها را به نام تو نام گذاری کرده اند.ای راهگشای تمامی مشکلات و سختی های من .دلم می خواهد از تو بگویم و برای تو بگویم. یادت هست وقتی که آمدم و برای اولین بار نگاهت کردم چقدر حرف از حس دلتنگی بود که با محبت چشمهایم میان من و تو گذشت و زمانی را که در آغوشم گرفتی هیچ گاه فراموش نمیکنم و آن حس که میان من و تو بیدار شد وروزها ی را با تو سپری کردم وهیچ وقت از خاطرمن بیرون نمی‌رود. من با تو توانستم زمستان خشک و بی حاصلم رابه بهاری پرشکوفه تبدیل نمایم. با وجودتو خود واقعی ام راشناختم، باتو نقاب هایم را برداشتم و با وجود تمام سختی ها را زیبا دیدم. چقدر زمین خوردم و از دردهایم خسته شدم و هر بار با کلام دلنشینت امیدی شد برای ادامه راهم .ای راه گشای مسیرم بر محبتهای خالصانه ات بوسه می زنم و از خداوندی که مهربان ترین مهربانان است خواستارم که برای تمامی کسانی که پیوند عشق ایمان آنها جاری است به نقطه برساند که دریا بیم . آنچه باور است محبت است و آنچه نیست ظروف تهی است.


سلام دوستان مرضیه هستم همسفر:
راهنما، چه کلمه زیبایی، چقدر دلنشین، چقدر ارامش بخش، چقدر پر معنا، معنایش را میدانم اکنون با تمام وجود انراحس میکنم. راهبر، معلم، استاد، مادر، دوست وشاید هم فراتر از اینهاوهر معنی زیبایی را میتوان به ان نسبت داد. من که اورابه عنوان یک فرشته نجات میدانم. فرشته ای که با بالهای سفیدش به طرفم می ایدومرا صدا میزند، در گوشم زمزمه میکندومرامیخواند، من در یک بن بست تاریک گیر کرده ام نه راه پس دارم ونه راه پیش به هر دری زده ام کسی جوابم را نداد. ناگهان از بالا نوری به طرفم می ایدومرا احاطه میکند یک مرتبه به خود می ایم سرم را بلند میکنم ونگاهش میکنم، وای خدای من چقدر زیباست، چقدرارامش بخش، انگار تازه متولد شده ام به دنبال نور میروم او مرابه باغی زیباوپراز شکوفه های سفیدراهنمایی میکند، دست در دستش همراهش میشوم ودر تمام مسیر هرگز دستم را رها نمیکند، من که حیران وسرگردانم به دور وبر خود نگاه میکنم وفقط گوش میدهم، به صدای پرنده ها به چهچه بلبلها، به صدای جویباروصدای دلنشین فرشته، اومراهرگز رها نمیکند. اری راهنمااین فرشته نجات در تمام طول مسیر سفرمرا یارویاوراست وامیدبه زندگی وادامه راه رادرمن تقویت میکند من نمیدانم بااین همه خوبی ولطف بی پایان چه باید کرد چگونه میتوان قدر دان اینهمه محبت بود، یک هفته که سهل است یک عمر هم نمیتوان ذره ای از عشق او را جبران کرد، با یک شاخه گل بایک بغل عشق. به راستی چگونه میتوان این فرشتگان را پاس داشت من که هنوز حیرانم. امدوارم بتوانم قدر دانش باشم.

سلام دوستان مریم گ هستم همسفر:
 اینک برای اومی نویسم!برای تقدیروسپاس ازبزرگی اش ،ازمحبتش وعشقش,عشق نسبت به خودم ودیگرعزیزانی که همچون من به این مکان قدم نهاده اند.خانم بتول راهنمای عزیزم همچون ابری هستی که جان تشنه کویری مراازباران دانش سیراب می کنی. همچون چشمه ای هستی که زلال بودن رازیرسایه درخت دانایی به من آموختی. مانندآموزگاری مهربان به من یاددادی که چگونه پروازکنم واوج بگیرم وباگذشتن ازوادی محبت خودرابه معبودخویش برسانم. نگاهم که می کنی جان تازه به من می بخشی وتارپودجانم لبخندمی زند. وقتی که آرام آرام شروع می کنی به صحبت کردن گویی قناری های مست دارندآوازبهارمی خواننددست های گرمت رامی فشارم که گرم ترین دست دوستی ها. درس چگونه زندگی کردن راازتوآموخته ام وتمام داروندارم کوله باری است ازآموخته هایت که دراختیارت قراردادی تاسربلندبه مقصدبرسم.درمقابل این همه عظمت وشکوه مراتوان سپاس نیست.امیدوارم باهرقدمی که برای خدمت به دیگران داریدسپاسگزارم ذره ای ازاین همه محبت باشم. درآخرنوشته های دلم می گویم:خانم بتول استادعزیزم برای همیشه رهجوی سپاسگزارت خواهم ماند. 


سلام دوستان مهتاب هستم همسفر:
هفته راهنما مبارک وقتی من وارد این مکان دلنشین شدم ؛احساس عجیبی داشتم تا به حال این چنین حسی نداشتم، حسی توام با گریه و لبخند به همراه بود . احساس می کردم ؛ بهشتی که سالهاست به دنبالش می گردم همین جاست و در این بهشت فرشتگان روی زمین که همان راهنمایان عزیز می باشند، وجود داشت . من وقتی راهنما انتخاب کردم و وارد لژیون شدم بعد از مدتی متوجه شدم که واقعاً زندگی زیباست و می‌توانم با کمترین امکانات بهترین شرایط برای زندگی ام فراهم کنم . در کنگره راهنمایان به ما راه و روش درست زندگی کردن را آموزش می‌دهند . قبل از کنگره متاسفانه در جهل و نادانی خودم غوطه ور بودم ولی خوشبختانه از وقتی که به کنگره آمدم و آموزش گرفتم متوجه شده‌ام که اصلاً زندگی چه مفهومی دارد ؛ همان طوری که گفته شده است اگر خواسته نداشته باشید کائنات به آن خواسته جوابی نمی دهد؛ من خیلی دوست داشتم که آموزش بگیرم برای همین کائنات هم به من آموزگار داد که همان راهنمای عزیزم خانم بتول می باشد؛ ایشان با آموزش‌های شیرین و آموزنده اش به من آموزش داد که چگونه درست زندگی کنم . برای تمام راهنمایان کنگره ۶۰ : به خصوص جناب مهندس و خانواده محترمشان و خانم بتول عزیزم آرزوی سلامتی را دارم . و امیدوارم که بتوانم یک خدمتگزار خوبی در کنگره باشم تا بتوانم ذره ای از محبت های صادقانه راهنمای عزیزم را جبران کنم . و این هفته زیبا رو به تمام راهنماها و به خصوص خانم بتول عزیز تبریک میگویم.

سلام دوستان الینا هستم همسفر:
زمانی که وارد کنگره شدم با کوهی پر از درد ؛که قادر به انجام هیچ ولی نبودم .
با انسانی آشنا شدم که گویا فرستنده قدرت مطلق است . پس از مدتی دیدم که او فراتر از فرستاده است . مانند پدری است که در تکاپوی ساختن فرزندش است . همچون مادری است که نگران زمین‌خوردن فرزندش است . همانند خواهری دلسوز مصداق برادری است که تکیه گاه. نمی دانم این همه خوبی ؛ این همه صفت پاک ،در یک انسان از کجا نشأت گرفته است . آیا می توان زحمت هایش را جبران کرد . آیا می توان مانند او بود . مانند او نباشد در جهان هستی . خداوندا سپاس بابت بودنش .  

Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: دل نوشته ها،

می توانید دیدگاه خود را بنویسید
زهره L6 شنبه 27 اردیبهشت 1399 10:06
یا سلام و عرض ادب و احترام خدمت همه خدمتگزاران کنگره. خدا قوت میگم خدمت همه همسفران عزیز .
شقایق همسفر ابراهیم جمعه 26 اردیبهشت 1399 10:05
خداقوت اعضای لڗیون یکم وچهارم
دلنـــــــــوشته های بسیارزیبایی بــــــــــــــــــــــود
خداقوت کلیه خدمتگزاران کنگره ۶۰
خداقوت مدیرسایت و مسئولین سایت
همسفر مهتاب لژیون چهارم جمعه 26 اردیبهشت 1399 09:38
سلام و خدا قوت خدمت اعضای لژیون یکم و چهارم ،دوستان واقعا دلنوشته های زیبایی بود لذت بردم و خدا قوت خدمت مدیر سایت خانم لیلای عزیزم
و این هفته زیبا رو به تمام راهنمایان کنگره ۶۰ به خوصوص راهنمای عزیزم خانم بتول عرض مینمایم
همسفر نسرین لژیون یکم جمعه 26 اردیبهشت 1399 09:18
سلام وخداقوت خدمت دوستان لژیون یکم وچهارم.
دلنوشته های بسیار زیبایی بود لذت بردم.
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
درباره ما ...
دریافت نشریات و فایل های صوتی ...
دریافت کتاب «عبور از منطقه 60 درجه زیر صفر» نویسنده: مهندس حسین دژاكام دانلود نوشتارها و فایلهای صوتی کنگره 60 در قالب فایل Mp3 و PDF
اشعار شاعران کنگره 60
اشعار شاعران کنگره 60
مسافران و همسفران محترم کنگره 60 می توانند اشعار خود را به ایمیل: adezhakam@gmail.com برای آقای امین دژاکام ارسال کنند.
لینک دوستان ...
آمار سایت ...
• تعداد مطالب:
• تعداد نویسندگان:
• آخرین بروز رسانی:
• بازدید امروز:
• بازدید دیروز:
• بازدید این ماه:
• بازدید ماه قبل:
• بازدید کل:
• آخرین بازدید:

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات